بدون عنوان
روز 4شنبه 10 خرداد نی نی عمه سعیده دنیا اومد
.همه با هم رفتیم بیمارستان. خاله نیکا هم بود ولی نمی ذاشتند گل پسرم بیاد داخل و بیشتر پیش بابایی بود.
همون روز من رفتم جهرم پیش مامانم. چند روز اونجا بودیم و بعدمامان و خاله نیلوفر رو راضی کردم که بیان شیراز.توی جاده من به خاطر ایلیا عقب نشستم. مامان جون که رانندگی میکرد و اگه ایلیا جلو می نشست همه اش گریه می کرد که بره رو پای مامان جون بشینه.
با مامان جون یه روز رفتیم تنگ غوره دان و یه روز هم واسه نهار رفتیم باغ جنت.دیشب هم رفتیم خونه عمه سعیده.وقتی برمی گشتیم بابایی می خواست کیف پولش رو که توی ماشین دوستش جا گذاشته بود بیاره.خونه شون آخر یه کوچه بود که تاریک بود و من که حواسم به بابایی نبود دیدم ایلیا داره به بابایی نگاه میکنه و گریه می کنه.وقتی نگاه کردم دیدم بابایی دختر دوستش رو بغل کرده و ایلیا هم ناراحت شده بود.
نمی دونم توی اون کوچه تاریک چه طور باباشو شناخته بود.قربون پسر گلم برم


بدون عنوان
